|
درباره وبلاگ ![]() من مسلمان هستم. و گسترش اسلام برام مهم هست. شاید با نوشتن خاطراتم نشون بدم اسلام بهترین دین برای داشتن بهترین زندگی دنیایی است... هر چه دقیق تر اسلام را رعایت کنم زندگی بهتری دارم. گاهی اشتباهاتی دارم در نتیجه مشکلاتی همراهش هست. دعا کنید بتونم همونی باشم که خدا ازم خواسته.... انجام واجبات ، ترک محرمات شهرام شکوهی وبلاگ خاطرات tajrobenik کامپیوتر رونیک چادر پسر تنها مدیر وبلاگ : رونیک موضوعات
آرشیو وبلاگ پیوندهای روزانه آمار وبلاگ
وبلاگ خاطرات رونیک بعضی از خاطرات و تفکراتم را مینویسم سه شنبه 1392/02/24 :: نویسنده : رونیک
9202 1 حدود یک هفته بود منتظر این مرخصی بودم - دیروزش با فرمانده و کارگزینی و مخابرات هماهنگ کرده بودم که امروزش برم مرخصی. بعد از بیدار باش و نظافت با موضوعیت ورزش گفتن همه بیرون و از اونجایی که این جا اجباریست ورزش فوتبال و اختیاری به نام انتخاب ورزش پینگ پنگ نیست لذا میریم بیرون توپ جمع کن میشویم. من هم بخاطر همون جیم زدم. و پشت پایگاه ایستاده بودم و با یکی از دوستان در مورد خانه ای که انشااله در آینده خواهم خرید صحبت میکردیم. یهو دیده بان داره داد میزنه رونیک من هم دویدم و دویدم کارگزینی و برگه مرخصی دستش ِ و منتظر من ِ ... من هم سریع رفتم کولم رو برداشتم و گذاشتم دژبان بگرده و سوار تویوتا شدیم البته در قسمت بارکش تویوتا !!!! ساعت حدود 9 بود که راه افتادیم. به نزدیک های (درره) که رسیدیم یه هو دیدم گروه اسکورت گلنگدن رو کشید٬ گفتم: اوه ُ ه ُ جریان جدی ِ ... شوخی نکن... اما دیدم مثل این که واقعا ً جدی و این طرف و اون طرف رو نگاه میکنه ... وسط دو کوه ِ (درره) نگه داشتیم با خودم گفتم : اِنا اشرار یا مهاجر افغانی دیده: اما فرمانده ها اومدن پایین گفتن چند تا از سربازآ برن او کَپک ها (نوعی پرنده) رو بگیرن. چند تا از سرباز آ رفتن و نتونستن بگیرن. تو راه رفتیم یه جایی چند تایی مهاجر افغان بودن که بچه ها گرفته بودنشون و داشتن خار جمع میکردن. ما رسیدیم اونا رو به خط کردن و مشخصاتشون رو نوشتن و چشم آ شونو بستیم و رفتیم پاسگاه. پاسگاه ازشون بازجویی کردن و ما هم نشسته بودیم. بعد از حدود یک ساعتی سوار ماشین شدیم و رفتیم پاسگاه لب جاده و پیاده شدیم و کلاه سربازیم رو توی ماشین جا گذاشتم. سوار تاکسی شدیم تو راه صحبت میکردیم و جالب بود برام سرباز ِ پاستگاه ِ جاده از چیزایی میگفت که ما تو شوخی های مجردیمون ازش صحبت میکنیم ولی مثل ِ این که واقعا ً همچون کارهای غیر اخلاقی انجام داده بود و بعدشم توی بازرسی انکار کرده بود و در حال جا به جایی به مکانی دیگر بود. توی شهر که رسیدیم اول رفتم بهداری و به دلایلی پاسخگوی مرخصی من نبود و زنگ زدیم پاستگاه اونا هم گفتن دوباره بیا مرخصی بگیر. این شد که سریع تاکسی گرفتم رفتم سوپرمارکتی که قبلا ً ازش خرید داشتم و آدم خوبی به نظر میرسید. کوله پشتی رو بهش دادم و گفتم بعدن مییام میبرم. بعدشم رفتیم توی شهر چرخیدن و ساندویچ خوردم و مخفی کردن سه تا مرمی فشنگ اسلحه کلاشینکف که از روی زمین پیدا کرده بودم. ظهر زنگ زدم پایگاه گفتم چه طوری بیام اونجا ٬ گفت:ماشین نیست و برو فرماندهی شهر ما هم از خدا خواسته. شب رفتیم فرماندهی توی شهر و یک سری از برابچ و دیدم و سلام احوال پرسی و برابچ از مرز میپرسیدن که چه طوریاست و صحبت کردیم. صبح هم رفتم توی شهر چرخیدن: کافی نت رفتم و ساندویچ گرفتم و جا سوویچی گرفتم و آهان صبحشم نون سنگک و ماست محلی گرفتم خوردم ... چسب قطره ای گرفتم و پوتینم رو چسبوندم. و جلو مغازه ها دور میزدم و قیمت ها رو چک میکردم که چه طوریاست و قسمت ساندویچش که خوب بود دیروز ۲۵۰۰ تومن و امروز ۳۷۰۰ که البته امروز نوشابه قوطی بود. دیگه بعدشم رفتیم منتظر ماشین که ماشین نیومد تاکسی نشستیم تا پاستگاه لب جاده و بعدشم منتظر مینیبوس شدیم و سوار شدیم ... رفتیم پاستگاه سجاد که به نظرم جای با حالی اومد و بچه های باحالی داشت. نماز خوندم و شب هم برگشتیم پایگاه خودمون. و شب که نگهبانی داشتم وصیت نامه رو نوشتم . نامه برا انتقالیم رو هم نوشتم. نوع مطلب : سهشنبه، نماز صبح خوندم، سربازی، برچسب ها : مرخصی از توپ جمع کنی، توپ جمع کن، سربازی مساوی با تجربه ی برده بودن، خدمت: خواری ٬ دوری ٬ منت ٬ تنهایی، سرباز مرز، sarbazi، khedmat، لینک های مرتبط : یکشنبه 1392/02/1 :: نویسنده : رونیک
920201 0 تا کی ... واقعا تا کی قراره این دغدغه ی مالی .... این بی پولی .... همراهم باشه .................... بعد از این که یارانه ام مستقل شد!؟ یا دو سه ماه دیگه که حقوق سربازی رو برام بریزن ... یا بعد از یکی دو سال دیگه که پدر گرامی خونه به نامم بزنن .... یا بعد از دو سه سال دیگه که یک کاری اگه خدا بخواد گیرم بیاد ................. تةةةةةةةةةةةةةةةةةا کی .............. خیلی سخت ِ خوب ... یه زمانی واسه خودم به صورت مجازی میگفتم که دغدقه ی مالی دارم ... میتونستم از حساب پدر بردارم ... تا همین چند ماه ِ پیش .... چند ماه پیش که چه عرض کنم حدوداً یک سالی میشه .... این چند روز برام مهم نیست ها .... میگذره ... من فقط از این مترسم که قرار باشه ادامه داشته باشه ... شاید تا آخر عمرم اگه یک کار درست حسابی گیرم نیاد یک سره دق دقه ی مالی داشته باشم که چی .... که حتی ............. در این حد که ...................... یک راه یک ساعت ِ رو پیاده برم که یک وقت پول اتوبوس ندم.............. جالب ِ ها بعد از این همه مدت که واقعا وضعیت مالیم افتضاه هست ............. باز میرم شامپو هد اند شولدرز میگیرم........................ تازه با خودمم میگم مدیریت خرجم خوب هست ........... که البته خوب هم هست ............... با این که وضعیت مالیم ................. با این که وقتی از تهران بر میگشتم فقط هفصد تومن تک تومنی همرام بود ............ رسیده بودم مشهد پونصد تومن دادم به کرایه تاکسی و صد و پنجاه تومن دیگه مونده بود .......... بعد تو راه که همین جور پیاده مییومدم به این فکر میکردم که این صد و پنجاه تومن رو بندازم توی صندوق صدقه ... یا بدم به این صدقه های مستقل ... که از آخر همون رو هم انداختم تو صندوق صدقه ...................... الان موجودی صفر مطلق .! خوب خرج های واجب: پول شلوار نظام.10.000 پول بند پوتین کشی.3.000 پول نصب درجه صفری نظام.1.000 ساق بند: 2.000 پول کرایه راه تا جایی که باید خودم رو معرفی کنم.1.000 پول گرفتن مدارک اصلی : 2.000 آره خوب شاید بعد از چند سال بیام بگم این دوره هم بی پولی ِ مجازی بوده ... آخه میدونی الان کارت دارم که توش پول باشه اما زیر نظر برادر .... و این واسم خیلی سنگین ِ ها بیان حقت رو مفت و مسلم بخورن .... بعد زیر نظر بری از حساب پول برداری مشخص باشه ... پوفففففففففففف. باز خوب ِ قدیم ها به دوستم سیصد قرض داده بودم ... شاید تا فردا پنجاه تومنی برام بریزه .... الان منتظر پولم ... تا جور بشه خرج واجب ها رو داشته باشم و بعد برم یگان خودم رو معرفی کنم ... ![]() نوع مطلب : یکشنبه، نماز صبح نخوندم، کار و درآمد زایی، برچسب ها : دغدغه ی مالی ...، Financial concerns، نگرانی های مالی، daghdaghe mali، negarani mali، sarbazi bi puli، سربازی بی پولی، لینک های مرتبط : پول، اولین بی پولی، پنجشنبه 1392/01/22 :: نویسنده : رونیک
920122 1 یه جورایی گذشته خیلی زود گذشته ... اما افسوس براش فراوونه ... در حال زندگی میکنم اما به آینده فکر میکنم ... و فکر میکنم همه تلاشم رو میکنم ... اما آآآآ تنبلی میکنم ... و آینده .... آینده گذشته ایست که خیلی زود گذشته و افسوسش رو میخورم ............ تموم شد ... آموزشی تموم شد ... راضیم از آموزشی که داشتم ... خوب بود دیگه ........... شاید اگه شاد تر بودم توی آموزشی بهتر بود ........... یه جورایی جزو برابچ مثبت گروهان بودم ... در عین حال با برابچ خنده بازار میچرخیدم.... جالب ِ برای خودم ........ شخصیت متفاوتی داشتم ....... توی نماز خونه سف آخر میشستم کنار اونایی که نماز نمیخوندن ( اگه جیم نمیزدم) ... و نمازم رو فُرادا میخوندم ........... یک سری نماز جماعت میخوندن ... اما اعتقادم این ِ که من دارم کار درست رو انجام میدم .... شاید توی کل گروهان فقط من بودم ... اما کار درست رو من انجام میدادم ... شاید من قاطی ِ افرادی بودم که سنی بودن ... قاطی افرادی بودم که نماز نمیخوندن ........... اما بازم کار درست رو من انجام میدادم ..... شاید این هفت هشت روز آخر که اونجا بودیم: حدودا ً تنها شخصی که نمازهاش رو دو رکعتی میخوند من بودم ... بازم کار درست رو من انجام میدادم ... شاید تنها کسی بودم که با کمک مربی درگیر نشدم ... آره شاید کمک مربی ِ خوبی نبود ... اما همینی که بود ... من باهاش کل کل نمیکردم ... کار درستی انجام میدادم ... اون احترام ِ روز ِ آخر آموزشی که شخصا ً برای فرمانده گردان دادم و اون جواب داد ... خیلی خوب بود .... با اون همه اعصاب خوردیش از گروهان ... و گویا میگفت گروهانی مثل ما نداشته این قدر نامرد!!! اما بازم جوابم رو داد ...از دید من: یعنی چی : یعنی تشکر از این که خوب بودی ...... و این واسه من ارزشمند هست چون واقعا خودش ( یعنی فرمانده گروهان: واقعا خوب بود ) مسئولیتی هم که داشتم خدا رو شکر خوب انجام دادم ... احتمالا کل گروهان ازم راضی باشن.... و فکر آینده ام:::::::::::::::::: یگان : مرز .... لب مرز ................ اشرار ........... کمین !!! ............ معاف از رزم........... کاش مشهد بودم ............. از کجا معلوم شاید مشهد بد تر بود ................... خدایا چی بگم ............... دارم سر ِ خودم رو گول میزنم یا واقعا از این که مرز افتادم خوشحالم .... واقعا فکر میکنم با توجه به شرایط خاصی که دارم لب مرز بودن یک نعمت هست برای من ............ خدایا شکرت .... خدایا باز هم مثل همیشه به این بندهای که سعی میکنه آدم خوبی باشه کمک کن ......... کمکم کن خدا ....... دوست دارم..... ![]() امام رضا ............... امروز میخوام بیام زیارت ............... امام رضا از خدا بخواه برام ............. در دنیا در جوانی امام مهدی رو ببینم و بدونم امام مهدی هستن و انشااله جزو یاران نزدیکشون باشم.... نوع مطلب : پنجشنبه، نماز صبح خوندم، سربازی، برچسب ها : دیروز امروز فردا، diruz emruz farda، سرباز مرز ایران، سربازی معاف از رزم، لب مرز، سرباز مرزبانی، sarbazi، لینک های مرتبط : دوشنبه 1391/12/28 :: نویسنده : رونیک
9112 1 روز دهم ساعت شش و نیم صبح از یک شنبه شب هفته پیش تا حالا نتونستم٬ یعنی میدونی چیه نه این که این جا یک سره کار باشه ها نه ... اتفاقا ً معمولا ً بی کاریم!!!! فقط تنها نکته ای که وجود داره این که توی صف وایمیستادیم یا مثلا ً همه با هم هستیم نمیشه نوشت. الان هم صبح یکشنبه هست و دیگران دارن نظافت و ... انجام میدن که البته معمولا ً فقط نظافت صبح هاست من هم که مسئولیتی غیر نظافتی دارم. ( جهت حفاظت گفتار مسئولیت گفته نمیشود!!!) از صدای لیوان بگم که شده جالب از آسایشگاه مییایم بیرون دینگ صدا میده... ( بخاطر سردی هوا) میرم سلف چایی میخورم باز از سلف مییام بیرون صدا میده دینگ ... خوب وضعیت روحیم:یه جورایی عالیست /// رژه که نداریم ... برابچ هم که دور هم جمعیم خیلی بهم سخت نمیگذره فقط پوتینه که یکم پای راستم رو ازیت میکنه... دیگه کار سختمون توی صف وایستادن ِ ... (برم... برم ... توی صف میخوان برن صبحگاه رژه ساعت هفت) ـ ...... ( ادامه ساعت ۹ ~ ) خوب از صبح تا حالا اول رفتیم دور تر از مراسم صبحگاه به صف شدیم٬ بعدش خود ِ فرمانده دسته اومد دنبالمون آووردمون سمت آسایشگاه همین جور تو صف واستاده بودیم.... ٬ من سریع رفتم آخر صف ... چند نفر از جلو صف جدا کرد که برن سلف رو تمیز کنن ... ( بدون آمار گیری ) .... بعد رفتیم جلو آسایشگاه چند نفر جدا کرد که برن آسایشگاه رو تمیز کنن و وسایل اضافی رو بیارن بیرون ... بعد یک پارچه بود که گفت بیاین تیکه کنید واسه پوتین٬ من سریع رفتم... تیکه کردم ... بعد گفت برین توی آسایشگاه... این جا بود که من سریع جیم زدم الان هم پشت سرویس بهداشتی نشستم ( جایی که از این طرف و اون طرف دید نداره ...) در عین حال میتونم سرک بکشم سمت آسایشگاه ببینم چه خبر ِ // مخصوصا ً تو آسایشگاه نرفتم چون آنکاردم خوب بود شاید میگفت تو مسئول آنکارد که وقتی همه رفتن صبحگاه تو بیای و آنکاردهای خراب رو درست کنی٬ شایدم خوب باشه ها اما خوب به ریسکش نمیارزه. شایدم کاره با حالی نباشه بهتر ِ نَرم ... این جا فضا خوب هست ... الان کلاه پشمی رو برداشتم ... یکم استرس دارم ( استرس شوخی وار) که یه وقت نیاد ... یا یه وقت حظور غیاب نکنه٬ که البته بعید هست٬ چون حظور و غیاب قبلا ً کرده٬ بعدشم چند نفر رو هم بدون آمار فرستاد سلف رو تمیز کنن. پس بی خیال راحت میشینم ... و در مورد روزهای گذشته ... توی اون روزها هم خیلی خوب بود میگم فقط سختیش به صف وایستادنمون بود... غذا خوب هست... ناهار میگن مثل این که کل پادگان یکی هست ...( انشااله که کافور زیاد نمیریزن... و شایدم کلا نریزن ... برنجش که کلی هست... آره این نکته مهم که برنج رو بگیرم اما خرشت رو از خودم یه چیزی از بوفه بخرم...( الان این نکته ثبت شد) خوب دیگه چی بنویسم از فکر هام.... در مورد آموزشی که حدودا کاملا خیالم جمع هست ... صبح ها زود بیدار میشیم ... صبحها ... نماز صبح ... نهار ... نماز ظهر ... شام ... نماز شب ... خلاصه همه چی خوب هست ... شاید حتی اگه اجباری هم نبود و اختیاری هم بود مییومدم... ( خوب تازه ده روز گذشته این قدر خوشم اومده).... اما خیلی خیلی خیلی خیلی در مورد یگان استرس دارم... این که کجا بیفتم ... و دو سال ... دو سال .... دو سال کم چیزی نیست ها ... ( تمیز کار های سلف اومدن من هم پشت سر اونا رفتم تو آسایشگاه فانسخه رو گذاشتم توی ساک... بعد میخواستم از آسایشگاه بیام بیرون نگهبان دم در بود... همون لحظه هم فرمانده دسته رفت دور آسایشگاه رو یه نگاه بندازه تمیز باشه: نگهبان نمیزاشت بچه ها برن بیرون. من هم گفتم فرمان دسته کجاست٬ خلاصه طبیعیش کردم و رفتم دنبال فرمان دسته و رفتم پشت آسایگاه و جیم زدم. الان هم همین جا نشستم و همین الان دو تا از تمیز کارها ی پشت آسایشگاه اومدن گفتن این نوشته های روی دیوار رو به فرمان دسته نشون دادیم و با هم صحبت کردن و رفتم ... من هم هنوز همین جا نشستم ...) خوب داشتم میگفتم میبینید که وضعیت آموزشی چه طور هست اما یگان .... وای از یگان ....یادش بخیر یه روزی میگفتم وای از آموزشی وای از نیروی انتظامی .... اما الان میدونی اگه توی سپاه بودم که اصلا معاف از رزم نداشت الان باید توی رژه میبودم .... اسلحه داشتم و ... اما الان میچرخم برای خودم و خوبیش این ِ تعداد معاف از رزم ها بالاست در نیتجه ما جیم بزنیم روی کسی فشار نمییاد. که البته اصلا وظیفهی هر شخصی به خودش هست ما الان بریم آسایشگاه تخت های اونا رو آنکارد کنیم ... من وظایف شخصی خودم و وظایف عملی خودم درست انجام بدم باقیش پیش کش .... ...یادش بخیر روز هایی که موهایی بلند داشتم ... نوع مطلب : سربازی، یکشنبه، نماز صبح خوندم، برچسب ها : سرباز آموزشی، آموزش سربازی، سرباز ایرانی، خاطرات سربازی، خاطرات سرباز آموزشی، خاطرات سرباز ایرانی، سرباز نیرو انتظامی، لینک های مرتبط : تنها، سربازی، |
||
برچسب ها
پیوندها
آخرین مطالب
|
||