نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 10 شهریور 1389 توسط رونیك tajrobenik
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 10 شهریور 1389 توسط رونیك tajrobenik
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 8 شهریور 1389 توسط رونیك tajrobenik
یک شنبه
890607
1
خدا نخواست که عمومی بشه.
یه ساعت تایپ کردم کلی از خودم تعریف کردم کلی از معنویاتم که خیلی خوبم.
و اینا ها ....
بعد اشتباهی برای اولین بار همش پاک شد.
فقط همین کوچولو رو بگم نام ادریس رو خیلی دوست دارم.
بین خودمون باشه احتمالا اسم بچه ام رو هم در آینده اگه پسر بود ادریس می ذارم.
در ضمن آیه 85 سوره انبیاء رو هم خودتون بخونید.

طبقه بندی: یک شنبه، +، 1،
برچسب ها: شب احیا، 890607، shab ehya، Night vigil،
890607
1
خدا نخواست که عمومی بشه.
یه ساعت تایپ کردم کلی از خودم تعریف کردم کلی از معنویاتم که خیلی خوبم.
و اینا ها ....
بعد اشتباهی برای اولین بار همش پاک شد.
فقط همین کوچولو رو بگم نام ادریس رو خیلی دوست دارم.
بین خودمون باشه احتمالا اسم بچه ام رو هم در آینده اگه پسر بود ادریس می ذارم.
در ضمن آیه 85 سوره انبیاء رو هم خودتون بخونید.

طبقه بندی: یک شنبه، +، 1،
برچسب ها: شب احیا، 890607، shab ehya، Night vigil،
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 8 شهریور 1389 توسط رونیك tajrobenik
شنبه
890606
1
بعضی کار ها هم توانایی بالایی می خواد ها که خیل ی ها از اون بر خوردار نیستن.
مثلا این روز.
رونیک بعد بیدار شدن و نگاه کردن به ساعت دید که ساعت شش بعد از ظهر هست !!!!
ایـــــــــــول ... به توانایی....... تمام روز تابستون رو خوابیده بودم ...
یادمه نماز خوندم.
بعدشم
بعدشم رفتیم خونه اقوام نزدیک.
تیریپ خوبی بودم .
داداش ه ما:
دنبال یه کار پر درآمد تر از کار الانش هست و کاری که فصلی نباشه . ایشااله که پیدا کنه.
سربازیش که تموم شده.
بهش نگاه می کنم و می بینم چی کار می کنه تا خودمم هم یاد بگیرم آخه آینده ی من هم شبیه اون هست حدودا آینه ی خیلی از جوون های پسر مثل اون هست.:
کلی تلاش می کنم می رن دانشگاه تا یه مدرکی می گیرن و بعدش می رن سر بازی ...
بعد سربازی .... هیچ کاری ندارن و باید دنبال کار بگردن شاید پیدا کنن....
دیگه قسمت انتخاب کار و بدست آووردن کار شانسی هست و به مدرک پدرک هم کاری نداره بیشتر به پشت کار ه و شانس و یا سرمایه یا دید اقتصادی هست.

طبقه بندی: 1، کت و شلوار، شنبه،
برچسب ها: صبحم ساعت 18، 890606، sobham saat 18، Sbhm 18 hours،
890606
1
بعضی کار ها هم توانایی بالایی می خواد ها که خیل ی ها از اون بر خوردار نیستن.
مثلا این روز.
رونیک بعد بیدار شدن و نگاه کردن به ساعت دید که ساعت شش بعد از ظهر هست !!!!
ایـــــــــــول ... به توانایی....... تمام روز تابستون رو خوابیده بودم ...
یادمه نماز خوندم.
بعدشم
بعدشم رفتیم خونه اقوام نزدیک.
تیریپ خوبی بودم .
داداش ه ما:
دنبال یه کار پر درآمد تر از کار الانش هست و کاری که فصلی نباشه . ایشااله که پیدا کنه.
سربازیش که تموم شده.
بهش نگاه می کنم و می بینم چی کار می کنه تا خودمم هم یاد بگیرم آخه آینده ی من هم شبیه اون هست حدودا آینه ی خیلی از جوون های پسر مثل اون هست.:
کلی تلاش می کنم می رن دانشگاه تا یه مدرکی می گیرن و بعدش می رن سر بازی ...
بعد سربازی .... هیچ کاری ندارن و باید دنبال کار بگردن شاید پیدا کنن....
دیگه قسمت انتخاب کار و بدست آووردن کار شانسی هست و به مدرک پدرک هم کاری نداره بیشتر به پشت کار ه و شانس و یا سرمایه یا دید اقتصادی هست.

طبقه بندی: 1، کت و شلوار، شنبه،
برچسب ها: صبحم ساعت 18، 890606، sobham saat 18، Sbhm 18 hours،
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 8 شهریور 1389 توسط رونیك tajrobenik
جمعه
890605
1
عجب روزگاری شده ها !!!
چه قدر من برای رضای خدا کار می کنم خوب ....
قبلا فکر می کردم خیلی بی کار و اینا هستم ( الان م همون جوری فکر می کنم)
اما وقتی کار ها رو نگاه می کنم می بینم که همچین بدک هم کار نمی کنم.
یه هفته سر کار دادا باز بعد یه هفته سره کار مغازه.
جالب ه اکثر مدتی هستن.
مثلا این مدت زیاد رفتم چون کار زیاد داشتن اما باز بعدش کم تر می رم.
و در ضمن چند وقت پیش گفتم کلا بی خیال مغازه اما امروز بعد به ثمر نشستن کار به این نتیجه رسیدم که خیلی هم خوبه و مشکلاتی هم داره اما به طور کلی خوبه.
طبقه بندی: 1، کت و شلوار، جمعه،
برچسب ها: جمعه هم که مغازه بودم!، 890605، jomne ham maghaze boodam،
890605
1
عجب روزگاری شده ها !!!
چه قدر من برای رضای خدا کار می کنم خوب ....
قبلا فکر می کردم خیلی بی کار و اینا هستم ( الان م همون جوری فکر می کنم)
اما وقتی کار ها رو نگاه می کنم می بینم که همچین بدک هم کار نمی کنم.
یه هفته سر کار دادا باز بعد یه هفته سره کار مغازه.
جالب ه اکثر مدتی هستن.
مثلا این مدت زیاد رفتم چون کار زیاد داشتن اما باز بعدش کم تر می رم.
و در ضمن چند وقت پیش گفتم کلا بی خیال مغازه اما امروز بعد به ثمر نشستن کار به این نتیجه رسیدم که خیلی هم خوبه و مشکلاتی هم داره اما به طور کلی خوبه.
طبقه بندی: 1، کت و شلوار، جمعه،
برچسب ها: جمعه هم که مغازه بودم!، 890605، jomne ham maghaze boodam،
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 8 شهریور 1389 توسط رونیك tajrobenik
890604
1
خوب ه باز این موبایل هستش تا روز نوشت رو تو چند خط خلاصه کنم و یکم یادم نمونده که یکم یاده موبایل مونده باشه که من اون روز چی کارایی انجام دادم.
طبق گفته ی موبایل صبح تا شب مغازه مشغول فعالیت بودم.
و شب هم افطاری مهمونی بودیم.
طبقه بندی: 1، پنج شنبه، خوابالو،
برچسب ها: پنج شنبه، 890604، panj shanbe،
1
خوب ه باز این موبایل هستش تا روز نوشت رو تو چند خط خلاصه کنم و یکم یادم نمونده که یکم یاده موبایل مونده باشه که من اون روز چی کارایی انجام دادم.
طبق گفته ی موبایل صبح تا شب مغازه مشغول فعالیت بودم.
و شب هم افطاری مهمونی بودیم.
طبقه بندی: 1، پنج شنبه، خوابالو،
برچسب ها: پنج شنبه، 890604، panj shanbe،
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 8 شهریور 1389 توسط رونیك tajrobenik
چهار شنبه
890603
1
من که تا موقع افطاری کمکی به اون صورت انجام ندادم.
اما نظارت در بعضی موارد داشتم.
شب هم که افطاری داشتیم و کمک کردم و خوش گذشت و خیلی هم خوب بود.
از اونجایی که خون خودمون بود و رستوران نبود.
بعد افطار همه اقوام اینا هم موندن و صحبت و اینا.
آهان این رو هم بگم افطاری دادیم در حده برزیل ... برنج عالی ... کباب عالی ... تزئین : عالی
ماشااله ماشااله چشم نخوریم یه افطاری عالی دادیم.
شب:
شب رفتم مغازه:
اعصابم رو خورد کرد مدیر!!!
می خواستم کلا بی خیال مغازه بشم و بیام بیرون و با اون طرز صحبت کردنش.
و کلا در بعضی از صحبت ها دوست دارم حساس باشم اما حساس نیستم.
مثلا همین که گیر داد یه داد و قالی می کردم بجای این که سرم رو بندازم پایین.
جالب ه الان که دارم می نویسم حدودا یه هفته ای از این ماجرا می گذره.
اون موقع یادمه که کلا می خواسم نرم اما الان اصلا به این که نرم فکر نمی کنم و باز هم می رم.
چی شد این پنج خط آخر!!!!
طبقه بندی: 1، دید و بازدید اقوام، چهار شنبه،
برچسب ها: افطاری خونه خودمون، 890603، eftari khune khodemun،
890603
1
من که تا موقع افطاری کمکی به اون صورت انجام ندادم.
اما نظارت در بعضی موارد داشتم.
شب هم که افطاری داشتیم و کمک کردم و خوش گذشت و خیلی هم خوب بود.
از اونجایی که خون خودمون بود و رستوران نبود.
بعد افطار همه اقوام اینا هم موندن و صحبت و اینا.
آهان این رو هم بگم افطاری دادیم در حده برزیل ... برنج عالی ... کباب عالی ... تزئین : عالی
ماشااله ماشااله چشم نخوریم یه افطاری عالی دادیم.
شب:
شب رفتم مغازه:
اعصابم رو خورد کرد مدیر!!!
می خواستم کلا بی خیال مغازه بشم و بیام بیرون و با اون طرز صحبت کردنش.
و کلا در بعضی از صحبت ها دوست دارم حساس باشم اما حساس نیستم.
مثلا همین که گیر داد یه داد و قالی می کردم بجای این که سرم رو بندازم پایین.
جالب ه الان که دارم می نویسم حدودا یه هفته ای از این ماجرا می گذره.
اون موقع یادمه که کلا می خواسم نرم اما الان اصلا به این که نرم فکر نمی کنم و باز هم می رم.
چی شد این پنج خط آخر!!!!
طبقه بندی: 1، دید و بازدید اقوام، چهار شنبه،
برچسب ها: افطاری خونه خودمون، 890603، eftari khune khodemun،
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 8 شهریور 1389 توسط رونیك tajrobenik

