تبلیغات
وبلاگ خاطرات رونیک
 
درباره وبلاگ خاطرات


انجام واجبات٬ ترک محرمات
صبح تا شب سر ٍ کار
محسن چاوشی
شبکه کامپیوتر
وبلاگ خاطرات
تجربه نیک
قهوه ای
منطقی
رونیک
چایی
چادر
پسر
تنها
...
..
.

مدیر وبلاگ : رونیک
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
وبلاگ خاطرات رونیک
بعضی از خاطرات و تفکراتم را می‌نویسم
صفحه نخست             تماس با مدیر               RSS               
شنبه 1392/05/19 :: نویسنده : رونیک
9208
0

چی بگم؟!
ساعت ده و نیم ...
پنجم هست
پنج هشت نود و دو
وضعیت کاری خوب هست
نمی دونم چرا اما خوب راضی هستم دیگه

امروز صبح هشت رفتم و ساعت هفت برگشتم.
دو ساعت بینش رفتیم مغازه ی یکی از دوستان و استراحت داشتیم.

خیلی خیلی سرم رو شلوغ کردم.
صبح تا شب که سره کارم.
بعدشم کلا مگه چند ساعت می مونه تا آخر شب.
سه چهار ساعت.
خوب این سه چهار ساعت سه سوت تموم می شه.

امروز: در مورد نوع سازمان شرکت با شایسته ( یکی از همکاران جدید) صحبت کردم.
و البته ایشون از  مسیر دیگه ای شرکت رو می شناسه و خلاصه در مورد شرکت خیلی اطلاعات جمع کردم. ( مدیر عامل و معاون و ...)

حقوقی که از شرکت می گیرم نسبتا خوب هست.

نداشتن مدرک: بد هست.
این جا می گم جایی تعریف نکنید : یک سره سره کار مهندس @ صدام می‌زنن....
هیف ... هیف که مهندسی نگرفتیم خوشحال باشیم حداقل مهندس هستیم که مهندس صدامون می‌زنن.

شاید اگه مهندسی داشتم و الان هم که داشتم کار های عملی شبکه رو انجام می‌دادم آینده ی روشن تری داشتم...

رفتم دانشگاه:
می‌گم ریز نمراتم رو می‌خوام برای طتبیق واحد .
می‌گه چون دانشگاه دولتی بودی و اخراج شدی باید بهمون پول این مدت تحصیلت رو بدی ...
حالا بیا و درستش کن ...

 .. حتی دیپلممون رو هم نمی‌دن!
تو این فکر بودم بی خیال تحصیلات قبلی  بشم و برم دوباره از ابتدا ( دیپلم) کامپیوتر بخونم و دانشگاه رو هم شرکت کنم.
نمی دونم چی قراره بشه آخرش.

ولی اینا همش فکر هست...
الان حدود چهار ماه هست که کارت معافیت سربازیم اومده ...
هنوز نرفتم پلیس بعلاوه ده ببینم که چه مدارکی لازم هست که پاسپورت بگیرم.

این نوشته ها:ذهن مشغول یک نفری که از سره کار اومده و خستس و بعد مدت ها برای یک شب اینترنت وایرلسی تو خودشون داره و می‌خواد مطلب توی وبلاگش بزاره.

ساعت : دوازده و چهل و هفت دقیقه است و فقط توی اینترنت چرخیدم!
شب خوش
ایشااله که فردا خواب نمونم.




نوع مطلب : سه‌شنبه، نماز صبح خواب موندم، کار و درآمد زایی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 1392/05/7 :: نویسنده : رونیک
9105
1

شبکه کامپیوتر کار می‌کنم...

یکی از کارها
رونیک؛: این ارور از فایروالتون هست : شبکه درست هست این سیستمتون مشکل داره...
کارفرما: ما می‌ریم توی این قسمت بعد از این منو .... این گزینه و این تاریخ رو تغییر می‌دیم... و درست کار می‌کنه!

رونیک (ذهن نوشت):::‌  ایول پس جاهای قبلی هم که می‌رفتم امکان داره همین مشکل رو داشته بودن ! می‌گفتم از فایروال هست!
رونیک ( گفتار): چه جالب این اروری که می‌ده بخاطر فایروال هست ... جالب ِ این ارور رو به خاطر این مشکل هم می‌ده ...

دروغ که چه عرض کنم: واقعا امکان داره این مشکل از فایروالش بوده باشه...
دفعه قبلی که به این مشکل برخوردم به همکارمون زنگ زدم و توضیح دادم گفت امکان داره از کسپر باشه یا خلاصه مشکل از سیستم هست و اصلا ربطی به شبکه نداره و این مورد رو بهم توضیح نداد ... من هم طبق همون این حرف ها رو زدم ...
در کل یا این که همکار ما خبر داشه و به من چیزی نگفته یا کلا نمی‌دونسته ...


یک روز دیگه:
کارفرما... : این چراغ که چشمک می زنه ما می فهمیم که ارتباط شبکه مون برقرار هست یا نه ...
رونیک ::: ( فکر) چه جالب این که باید یک سره چشمک بزنه جالب ِ پس بعضی وقت ها هم چشمک نمی‌زنه
رونیک : ( گفتار ) این باید چشمک بزنه حالا این که گاهی ثابت می‌شه بر می‌گرده به تنظیمات و ...

یک روز دیگه:
کارفرما: می‌ریم این جا آی پی رو تغییر می‌دیم این جوری می‌شه
رونیک( فکر): چه جالب این قسمت هم می‌شه این کار رو انجام داد با این که کاربر محدود هست اما این امکان رو داره : خیلی عجیب و ضعف شبکه هست! خیلی جالب ِ می‌شه این کار رو کرد باید برم چند جا امتحان کنم ببینم موضوع چیه...

رونیک ( گفتار): جالب ِ شما می‌تونید اینجا برید  باید این قسمت با فایروال قفل شده باشه اما شاید فعلا این طوری تصمیم گیری شده که باز باشه اون بر می‌گرده به تنظیمات فایروال و موضوع خاص خودش هست

در کل بین کارفرما و رونیک لغت فایروال خیلی کاربردی هست چون امکان داره هر مشکلی از فایروال هم باشه!

تو خود شرکت و موضوعات استخدامی بماند که واقعا ماجرای خاص خودش رو داره ...
شما که می‌دونید من از دانشگاه اخراج شدم ...
حالا نوشته های بالا رو بخونید ببینید چه طوری به شرکت توضیح دادم این موضوع رو ...

ولی واقعا هیچ موقع دروغ نگفتم:
مثلا همین موضوع اخراجی رو یکم توضیح می‌دم:

مدیر ( بعد از خوندن برگه استخدامی):لیسانس هنوز نگرفتین!
مدیر:چند واحد مونده
رونیک: بستگی داره که چند واحد تطبیق واحد بخوره...
آخه می‌دونید من رفتم سربازی و بعد از آموزشی هم رفتم بعدش که موضوعات معافیت رو پیگیری کردم و...
و معافیت پزشکی گرفتم ...
بعدشم هنوز نرفتم ببینم چند واحد تطبیق واحد می‌خوره ....

همین جور داشتم توضیح می‌دادم یکم توضیحاتم طولانی شد خود مدیر گرفت قضیه رو !
گفت ببینید آقای رونیک من برام مهم نیست مدرک رو گرفته باشید یا نه ...
رونیک : اصلا فرقی نمی‌کنه جناب مهندس ... من اگه مدرکمم گرفته بودم با تخصصم فرق داشت...
تخصص من کامپیوتر هست و مدرکم موضوع دیگه ...
و کلا ریشه ی صحبت ها تغییر کرد...
و................
اون هیچی ...

الان یادم اومد از موضوع استخدام:
پر کردن فرم استخدام...
قسمت کارهای گذشته!!!
قسمت کلاس های گذشته!!!

چه طور که این ها رو پر نکردم ...!
مثلا قسمت کلاس ها ...
کلی چیزی می نوشتم جلوش می‌نوشتم خود آموز.

یا قسمت کارهای گذشته:
موضوع کار شرکت برادر...
موضوع کار شرکت برادر با نام دیگر!
موضوع کافی نت دوستم!

کافی نت دوستم رو هم نوشتم خدمات کامپیوتر...

دروغ!؟<!؟؟!<!<!؟!<!!؟<!؟
ولی واقعا دروغ نبود ...
نکته اش توی این ِ که من واسه داداشم کارهای شبکش رو رایگان انجام دادم ...
یا حتی دوستم یه عالمه سیستم واسش درست کردم و کلی کار واسش انجام دادم اما خوب رایگان بود ...

و همین وبلاگ ... چه موضوعاتی که یه طور دیگه ای بیان می‌کنم!

فقط خدا کنه که آخرش خدا بیامرزتم!




نوع مطلب : دوشنبه، نماز صبح خوندم، کار و درآمد زایی، 
برچسب ها : دروغ!؟، گویش، تغییر دیدگاه، موضوعات کاری، کارفرما، صحبت با کارفرما، طبیعی کردن موضوع،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 1392/04/13 :: نویسنده : رونیک
9204
1

دفعه قبلی هم که می‌خواستم برم جای دوستم شاگردی همین حس رو داشتم ...
با خودم که بررسی می‌کردم کارش رو هی می‌گفتم کار خوبی هست ... کار خوبی هست و ...
الان هم همون طوری هست هر جور بررسی می‌کنم : این کار٬ کار  ِ مناسبی هست ...
هم مورد آموزشی داره...
هم حقوقش خوب هست و... ( البته اونجا کلاس می‌زارم این حقوق کم هست ها اما خوب ِ )
هم موقعیت شغلی خوبی داره ( مکان کاری با کلاس ... شغل دهن پر کن!)
و هم شرکتش به نظر خوب می‌یاد.
دیگه چی
دیگه چه چیز هایی هست که باید بررسی بشه...
یکی نیست بگه رونیک خوب تو مگه کار  ِ دیگه هم هست...
سابقه کار که ماشااله صفر ...
مدارک های این ور اون ور صفر... یه آی سی دی ال نرفتم بگیرم!

داشتم فرم استخدامی رو پر می‌کردم مونده بودم این جاهای خالی رو چه طوری پر کنم کسی هم دو رو برم نبود از روش نگاه کنم!

فردا می‌رم تا ببینم چی می‌شه ...

می‌دونی برا چی اینا رو می‌نویسم بخاطر این که آینده اگه کار بدی بود ببینم قبلش بررسی کردم و به نظرم خوب اومده حالا این که بد از آب در اومده بود تقصیر من نیست ... یا حداقل بخاطر انجام ندادن کار درست توی کار بوده!!!

در ضمن با چندین نفر هم مشورت کردم حدودا همشون نظرشون مثبت بوده.

(حدودا دو هفته بعد نوشت):
آره هر جوری که بررسی کردم کار خوب هست ...
البته مورد حقوقش و آینده ی شغلی هست که یکم استرس زا هست ...
اما به نظر من باید توکل کرد ...

همین که احساس می‌کنم این کاری که دارم انجام می‌دم کاری هست که واقعا جایگاه من هست و من هستم و همین کار ...
همین که کار رو دوست دارم ...
البته شاید اولش باشه اما الان حدودا چند هفته ای که می‌گذره راضی بودم... دوست داشتم ...
تنوع کاری داره ...
حقوقش هم برای اول کار خوب هست...
موضوع تضمین آینده ی شغلی هم بهتر  ِ همون ضمانتمون توکل به خدا باشه و البته فکر هایی هم دارم که این موضوع ضمانت شغلی هم داشته باشم... اما اصلش همون توکل ِ هست ...

و در ضمن چون اول راه هستم سرم خیلی شلوغ هست و موضوعات کاری که می‌رم موضوعات علمی هم داره کنارش که باز در وقت غیر کاری اونا رو بررسی می‌کنم و خلاصه این چند وقت خیلی خیلی سرم شلوغ بوده ...

خدا رو شکر....




نوع مطلب : دوشنبه، نماز صبح خوندم، کار و درآمد زایی، 
برچسب ها : روزهای بررسی، کار مناسب، ضمانت شغلی، خدا روشکر، کار خوب، بررسی کار، بررسی کار مناسب،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 1392/04/10 :: نویسنده : رونیک
9204
1

صبح که بیدار شدم دیدم ساعت هفت و نیم هست ... سریع بدو بدو حاضر شدم...
آخه با دوستم قرار گذاشته بودم برم کارگاهشون کار کنم....
بعد که دقت کردم دیدم ساعت شیش و نیم هست..
با کمال آرامش دراز کشیدم.... خستگی خواب رو بگیرم...
بعد از پنج دقه راه افتادم...

چایی خوردم ... می‌خواستم برم حموم که سر  ِ حال اما آب سرد بود ( بعدن رفتم دیدم آبگرمکن قطع بوده)...
سرم رو یک آبی زدم...
صبحانه از یخچال برداشتم و رفتم پای کامپیوتر نون و پنیر خوردم و گوگل ریدر و وبلاگ خاطرات و منتظر تا دوستم بیاد...

اما نیومد که نیومد ... ساعت هفت و نیم قرار بود بیاد که چرا نمی‌یاد...
نمی‌یاد مثل این که ...
تا آآآآآآآآآآ هشت یکی از اقوام اومد رفتیم خونشون سیستمش رو یک نگاهی انداختم..
تا ساعت نه که بالخره اومد...

با موتور:
یک روش جدید واسه این که بفهمید چشم غالب قالب شما کدام است :
این که پشت راننده موتور بشینید : از آن طرف که به جلو نگاه می‌کنید : همان طرف چشم قالب شما هست...

تو راه محمد از دوستش پرسید غذا چی آووردی ... و تصور من اون موقع: رونیک سوتی دادی مثل این که باید ناهار بر می‌داشتی!
وقتی رسیدیم اونا لباس کار تنشون کردن... من با همونایی که اومده بودم لباس کارم بود!

خوب مشغول به کار شدیم.
چسبوندن پاور ال ای دی روی برد...
برش کاری...
لحیم کاری....
ناهار خوردیم....
دوباره چسب کاری و ...
شاید کلا هفت خط هست: اما ده ساعت کاری هست ها!!!!

عکس از شاگردی

تجربه خاصی هم نداشت...
شب که اومد خونه هر چی فکر می‌کنم این کار من نیست...
نباید خودم رو گول بزنم : هر چند بی کار باشم بهتر از این هست که برم کارگری که قرار نیست شغل آیندم باشه...
پولی هم نمی‌دن خوب...
از خواب صبحم هم باید بزنم....
و مهم ترین مورد که نمی‌تونم واسشون کار کنم حس کارگری و شاگردی هست.
اگه همین کار با همین شرایط برای دوستم بود می‌رفتم.

ولی بی کاری هم بد دردیه ها (نه فقط از نظر مالی ها) از نظرهای مختلف...
و هنوز هم دنبال کارم ...
ترجیها کاری مرتبط با کامپیوتر هر چند کارگری با پول بسیار کم باشد...




نوع مطلب : سه‌شنبه، نماز صبح خوندم، کار و درآمد زایی، 
برچسب ها : خاطرات، کارگردی، کار، پول، چشم قالب، شاگردی، چشم غالب،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 1392/03/28 :: نویسنده : رونیک
920328
1
سلام...
این جا تخت شماره 73 ساعت 23:45 رونیک هستم جمیع گردان ثارا... نگهبان آسایشگاه...
بخاری گرمایش مطلوب است...
از تخت 148 صدای سرفه می‌یاد...
ابراهیم همین الان از اون آخر اومد قدم زنان از جلوی من رد شد و رفت اون طرف دیگه...
گلویم کمی درد می‌کنه...
الان ابراهیم رو بردم تخت  105 گفتم برو بشین... دراز بکش ... یک طوری که سریع صدات زدم بیدار شی ...
خوب از چی بگم برات... از خاطرات یک روز پر معموریت مأموریت  .. یا از خاطرات کوهپیمایی... بزار بیشتر جزئیات فعلی رو بگم....

دفتر ورود و خروج که تمام ورود و خروج های آسایشگاه از ساعت 10 شب به بعد نوشته می‌شود... از ساعت 9 هم که تا ساعت 10 قرق هست... ( 9 تا 10 هیچ کی حق وروود و خروج از آسایشگاه رو نداره...)
از صدای بهروز که شب داشت توی خواب صحبت می‌کرد...
از خواب های شب نگهبان ها که روی تخت آنکارد شون می‌خوابن...
از ابراهیم که هم نگهبان آسایشگاه و هم نگهبان پشت آسایشگاه...
از پاس بخش خواب فرهاد روی تخت هفتاد و یک...
یا از صدای دید دید ِ ساعت یکی از بچه ها که می‌گه ساعت بیست و چهار شد...


....
ادامه:
ساعت پنج تا هفت نگهبانم ... الان ساعت شش صبح هست و تا هفت بچه ها خوابن... ( جمعه هست)
روز های آخر  ِ ها ... چی زود گذشت ... امروز یا فردا یا پست فردا راهی هستیم ...
بعدشم که دیگه تموم...
وای وای وای وای سربازی ِ من ... چه برابچی که این جا باهاشون آشنا شدم ... حسین اهل کلات یک شخص خوب و جالب و با شخصیت احمد که الان کنارم نشسته داره پوتینش رو می‌بنده...
رضا ... سعید ... مصطفی ... علی ... مجید ... حتی خود کمک مربی ... یا فرمانده...

اون روزی که با رضا جیم زدیم رفتیم توی سلف در مورد چت و مستی ٬ خماری ٬ تَوَهُم صحبت کرد...

یا نگاه کردن به طلوع خوردشید............. احترام گذاشتن وقتی نگهبان دستشویی ستاد هستی ........... جیم زدن از نماز خونه ... یا حتی وقتی می‌شنیدیم نماز فرادا خوشحال می‌شدیم............ یا شبکه دیجیتال که من ( با احسان) درستش کردیم ..... یا بشمارهایی که برای خروج می‌دادن ................... یا
 گروهان ایمان بفرمایید............ رفتن زیارت عاشورا بخونن........... سنی ها هم مگه زیارت عاشورا می‌خونن!!!!! هان .... نمی‌دونم ولا اون طرف به صف می‌شن...


الان که از آموزشی چند ماهی می‌گذره به خوبی یادش می‌کنم...
فکرش رو بکن ساعت چهار بیدار شدن... خودش به تنهایی یک پروژه ای هست اما حدود دو ماه ساعت چهار بیدار شدم...
بازم می‌گم : رفقایی که اونجا بودن خیلی خوب بود شرایط سخت با یه عالمه نفر هستی یک سره با همین غذا و خواب و کلاس.
توی شرایط سخت هستن همه و رفتار های همه خاص هست...
مثل دانشگاه یا خوابگاه یا ... نیست که به مدت محدودی با هم باشین و هر موقع خسته شدی از دیگران دور بشی ...
دو ماه یک سره با همین ... شرایط هم که فوق العاده خاص هست ....
کلا آموزشی بسیار بسیار خوب هست...
البته بازم می‌گم آموزشی خوب هست و سربازی با این وضعیت و این طوری که الان هست اصلا و اصلا خوب نیست.


عکس سرباز سایه روشن




نوع مطلب : سه‌شنبه، نماز صبح خوندم، سربازی، 
برچسب ها : روز های آخر آموزشی، روز های آموزشی سربازی، آموزش سربازی بسیار هم خوب، روز های سربازی، خاطرات سربازی، خاطرات نگهبانی سربازی، سربازی و خواب،
لینک های مرتبط : خاطرات سربازی ( یگان خدمتی)،


سه شنبه 1392/03/21 :: نویسنده : رونیک
920321
1

از دید عموم من شخصی هستم که وضعیت مالی خوبی دارم...
یعنی سیاست رفتاری خودم این طوری هست...
حتی توی وبلاگ از بی پولیم می‌نویسم شدید ولی باز توی یک پست در مورد خونه ای که آینده قرار  ِ پدر به نامم بزنه می‌حرفم...

یعنی می‌دونی دانشگاهم که بودم همین طوری بود...

واقعا وضعیت مالیم بد بود ها ولی وقتی حرف از درآمد هایی می‌شد که از نظر دوستام زیاد بودن.
می‌گفتم که این که چیزی نیست ما کارمون یک روز چند برار گیرم می‌یاد... البته باز توضیح می‌دادم کارمون سخت هست. یا این که حدودا تنها ما هستیم/
و اصلا قیمت گذار ما هستیم.
بعد می‌گفتن خوب برو دیگه چرا می‌یای دانشگاه یا همون کار رو ادامه بده... ( شغل قبلی پدرم)
بهشون می‌گفتم کارمون داره تموم می‌شه و آینده نداره....

نمی‌دونم می‌گفتم بهشون من هیچی هیچی پول نمی‌گرفتم یا نه ...
اما واقعا هیچی ِ‌ هیچی پول نمی‌گرفتم ...
فقط یک مدت که داداشم رفته بود دانشگاه شهرستان و ترم تابستونی برداشته بود من چند تا چک طبیعی کردم و البته خرج خونه هم کردم...

این جا هم که بار ها و بار ها از وضعیت مالی افتضاحی که الان دارم صحبت کردم...
و الان واقعا دیویست تومن برام خیلی هست...
مخصوصا صد تومن واسه یک کار اداری لازم دارم که خیلی خیلی خیلی مهم هست...
یعنی حدود یک هفته هست که دنبال صد تومن هستم!

خلاصه:
دوستم که واقعا فالمیلش رو هم نمی‌دونستم!
گفت : نمی‌تونه به درخواستی که ازش می‌شه جواب رد بده...
من هم گفتم: من هم همون طوری هستم...
دوباره تاکید کرد....
من هم گفتم دیویست تومن بده من.
اونم کارتش رو داد ....
من هم به راحتی قبول کردم و با کلاس که مثلا یک حرفی زدی پای حرفت موندی و شبیه به شوخی و خنده ازش دیویست تومن رو گرفتم.
به همین راحتی وقتی هم که داشتم کارت به کارت می‌کردم فامیلش رو دیدم!...

آقا ایول ...
ایول به خدا ....
می‌گن از یه جاهایی خدا پول می‌رسونه که باور نمی‌کنی همین ِ ها ...
حدود چهارصد تا شماره تو گوشیم دارم...
همشون رو چندین و چند بار از اول به آخر رفتم ... به یه عالمه نفر اس ام اس دادم نشد که نشد...
یه هویی : همین جوری...
به نظر من که خدا رسوند.....
خدایا تشکر...


عکس پول آسمونی




نوع مطلب : سه‌شنبه، نماز صبح خوندم، کار و درآمد زایی، 
برچسب ها : پول رو خدا رسوند، پولی که از آسمون رسید، دوستم جواب رد نمی‌دهد، یادم باشه بعدن هم من این طوری باشم، البته درک کرد واقعا لازم دارم!، قرضی دیویست هزار، پول آسمونی،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 1392/03/14 :: نویسنده : رونیک
920314
0

جمعه...
الان یعنی جمعه از کی شروع می‌شه از اذان یا از دوازده شب؟!
از دوازده شب بخوایم حساب کنیم. اون موقع من توی دستشویی ستاد بودم!!!!
از ساعت یازده نگهبان دستشویی بودم .... هوا هم سرد بود رفتم توی دستشویی نشستم ( سالن با هفت ٬ هشت دستشویی) من توی سالن بودم ... گرم بود...
حالا کاری نداریم یکی توی ستاد اومد گفت برا چی داخل دستشویی هستی و البته من جوابش رو دادم و گفتم نگهبان دستشویی هستم و یکمم رفتم بیرون دور زدم باز برگشتم...
دیشب هم حدود دو دقه رفتم تا ساندویچی ... این سرباز صفرها اومدن... همچین لفظ ترک پست اومدن ...
تا یک که نگهبانی بودم... بعدشم که اومدم و آسایشگاه خوابیدم و ساعت چهار بیدار باش... نماز فرادا و ساعت پنج باز نگهبانی اصلش تا هفت بود که شانس من تا هفت و نیم نگهبان بعدی نیومد٬ بعد من مرتضی بود اما محمد اومد و گفت بچه های باغ بانی رفتن تو هم بیا برو... اما من توی دستشویی منتظر شدم... از دور دیدم رفتن...
بعدش اومدم آسایشگاه... امروز یک سری از بچه ها رفتن پاسداری و گشت ( حدودا ً همه بجز معاف از رزم ها)  از معاف از رزم ها یک سری رفتن مهندسی ...
یک سری رفتن باغ بانی که من هم جزوشون بودم...
یک سری هم بیکار...
که باز اون بیکار ها هم الان یک سری رفتن حمام... حدود بیست نفری توی آسایشگاه هستیم.
من هم که اگه گیر دادن چرا رفتی آسایشگاه می‌گم مسئولیتم ایجاب می‌کنه!
الان حدودا ً ساعت ده صبح هست.
از چی بگم برات!!!
این جمله ایست که رامین قبل از گفتن طنز های سربازی اش می‌گه....
بچه ها هم که عشق می‌کنن با این لفظ مشایعت... این مشایعت هنگام احترام گذاشتن به فرمانده ها هست که موقع آموزش توسط فرمانده هامون گفته می‌شد و منظور موقع احترام گذاشتن نگاه کردن به درجه دار هست و کلا لفظ با حالی هست...
امروز هم که آرمین یک پاکت چایی لیپتن برام آوورد ... سه هزار تومن بهش دادم... هنوز هم برای آبجوش برنامه ای ندارم و گرفتن آبجوش سخت هست...
غذا هم صبحانه هاش خوب ِ ... ناهار هم برنجش خوب ِ ... شام هم که خیلی وقت ها نمی‌خورم !

moshayeat




نوع مطلب : سه‌شنبه، نماز صبح خوندم، سربازی، 
برچسب ها : سربازان معاف از رزم چی کار می‌کنن؟، روز سی آموزشی، مشایعت چیست؟، معاف از رزم، روز های آموزشی در سربازی، غذای سربازی، سرباز معاف از رزم،
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 63 )    1   2   3   4   5   6   7   ...