وبلاگ خاطرات رونیک دانشجوی مجرد ...
خاطرات ی که می نویسم .... یادگاری ازم بمونه
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 1391/02/17 توسط رونیک
9002

واقعا سخت ه انجام واجبات٬ ترک محرمات توی ایران ...
شاید چون خارج نرفتم این فکر رو دارم ...

در موضوعات مختلف مشکلات هست .. ها ... فقط انجام واجبات ترک محرمات نیست که ...

مثلا درس : دانشگاه و ...
خیلی اعصابم خورد می‌شه وقتی باید درسی رو بخونم که می‌دونم واقعا به هیچ دردی نمی‌خوره ...
واقعا سخت ه واسم درسی رو بخونم که اصلا کاربردی نیست...

مثلا کار : نامشخص!...
به قولی یک چهارم قرن سنمونه هیچ کاری نکردیم تا حالا ...
اصلا معلوم نیست می خواد چی کاره بشیم ....

مثلا ازدواج: و مسائل مربوطه ...
حداقل خارج قبول دارن از سن پانزده تا بیست و پنج هم زندگی جاریست...
اما ایران چی!

مثلا زمان: چند سال!!!
قبلنا فک می‌کردم وقتی جوون بشم ... چه خبره ... چی همه کار کردم !
اما یک نگاه به سنم می‌کنم و یک نگاه به داشته هام ...

چم دونم ولا ... از درس خیلی خیلی خسته شدم ... از این که کار ندارم خستم ... از این که پول ندارم خستم ...
از این که همسر ندارم خستم ... از این که آیندم نا مشخص ه ناراحتم ....

عکس از ایران در شب

امید وارم فرزندم  این طور زندگی ای نداشته باشه و به زندگی در ایران افتخار کنه...



طبقه بندی: 3 شنبه،  کت و شلوار، 
مطالب مشابه: زمان چه زود می گذره، می‌ترسم از آیندم،

برچسب ها: کاش ایران نبودم، مشکلات یک ایرانی، رونیک هم خسته شد!!!، خسته شدم از این همه ...، خسته از زندگی، خسته ام، خسته شدم، خسته نباشید، ایران، خیلی مشکلات هست،
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 1391/02/3 توسط رونیک
نوت بوک:دو میلیون
کامپیوتر:سه میلیون
دوربین کنون حرفه ای: هشت میلیون
گیتار: سیصد تومن.
بدمینتون: صد تومن
تنگ ماهی: ده میلون
گلدان و گیاه: صد تومن
هیوندا کوپه: دیویست میلیون

می‌خواستم به این لیست همین جور اضافه کنم ...
اما واقعا من چه چیز هایی واسم مهم هست ...

از همه‌ی این لیست بالا می‌گذرم ...
اما دوست دارم با پسرم صمیمی باشم ... باهاش بریم بیرون ...
بازی کنیم .... هم رفیقش باشم و هم پدرش ...

خانواده خوبی داشته باشم تو خانوادمون صفا و صمیمیت و عشق باشه...
همسر خوب ...
کار خوب ...
فرزند خوب ...
خونه‌ی خوب ..

شاید خیلی زود به این باور رسیده باشم که پول همه چیز نیست ....
آره خودمم خیلی وقت ها تو خیلی از جمع ها از پول طرف داری می‌کنم می‌گم پول ه باید داشته باشی تا بتونی شاد باشی ...
اما
حرفی که شاید خیلی هم نگم: می‌شه پولدار نبود و زندگی ه آرام و خوبی داشت ...
و شعارم نیست واقعا قبول دارم.

داشتم فکر می‌کردم فرزند و همسر خوب که واسه آیندس پس الان چی...
؟
خوب بودن: رایگان
علم و بروز بودن: رایگان
سلامتی: رایگان
بینایی: رایگان
منتطقی: رایگان
صفا: رایگان
صمیمیت: رایگان
کینه ای نبودن: رایگان
اسلام: رایگان
شیعه:رایگان
خانواده‌ی خوب :رایگان

موضوع پست عوض شد : می‌خواستم یک لیست بزارم و چیزاآیی که دوست دارم در آینده بخرم رو بنویسم ...
اما چیزایی که در حال و آینده دوست دارم داشته باشم و خیلی هاشون رو هم دارم ... نوشتم ...
بهتره به مواردی که داریم و مهم هست بیشتر اهمیت بدیم تا به نداشتن هیوندا کوپه!

عکس قشنگ از نگاه به ...



طبقه بندی: جمعه،  کت و شلوار، 

برچسب ها: پول، ثروت، پول درآوردن، علم بهتر است یا ثروت، می‌شه پولدار نبود و زندگی ه آرام و خوبی داشت ...، پول بهتر است یا ثروت، خیلی چیز ها مهم تر از پول هست، علم بهتر است یا پول،
نوشته شده در تاریخ شنبه 1391/01/26 توسط رونیک
9001

صبح دارم صدای حمد و قل هوالله رو می‌شنوم ها اما بازم پا نمی‌شم ...
انگاری که منتظر باشم یکی صدام بزنه ...
بعد که دیگه طلوع خورشید رو احساس کردم ...
می‌خواستم برم بیرون انگار منتظر بودم بیرون یک جمعی نشسته باشن و من هنوز خواب بوده باشم... ( آخه تو چادر ما سه نفر کناریم رفته بودن)
رفتیم بیرون اما همه یک جا نشسته بودن که ....
بعضی ها زوج رفته بودن روی تپه‌ی آن طرفی ...
بعضی پای آتش و بعضی هم در حال عکس گرفتن...

من هم رفتم پای آتیش ...
یکی از آشناها اومد در مورد اسب ها ازش پرسیدم گفت آنطرف تپه هستن...
رفتم سمتشان به آرامی نزدیکشان شدم خیلی همین جور آروم آروم نزدیکشون شدم اما دیدم سرعت اونا هم با من یکی هست و همون فاصله پنج متر رو باهاشون دارم .....
دویدم ... دویدم و دویدم ... اوناهم سرعت گرفتن...
رفتم بالای تپه چه منظره‌ی زیبایی .. دو تا لاک پشت دیدم...

برگشتیم و صبحانه خوردیم...

این مورد رو توی خودم احساس می‌کنم و البته خیلی هم کمبود نمی‌دونمش...
این که توی یک جمعی که همشون رو نشناسم :« نمی‌تونم باهاشون صحبت کنم و جک بگم و بخندیم و شاد باشیم...
سکوت فراوانی دارم ...

در کل من همین جوریم...
توی جمع خودمون خیلی راحت هستم ... چون تک ٬ تک افراد رو می‌شناسم و تک ٬ تکشون من رو می‌شناسن ...

اما همین که جمع غریبه می‌شه ٬ ساکت می‌شم.

عکس از چمنزار

در مورد درس: فکر نمی‌کردم روزی برسه که بخوام مخفیانه درس بخونم....
همیشه هر چقدر که درس می‌خوندم عمومی بود ....  داداشم درس می‌خوند اما ادعا می‌کرد که درس نمی‌خونه واسم سنگین بود حرفش : خوب درس می‌خونی بگو درس می‌خونم دیگه ...
حالا خودمم این طوری شدم دیگه ...
می‌خوام برم درس بخونم اما صداش رو هم در نیارم ...
یادمه در مورد مدرک هم داداشتم واسه یه درس زبان که چی همه کار نکرد و من بهش می‌گفتم واسه دو نمره این همه ترجمه ارزش نداره ...
اما خودم واسه نمره که چی کار ها نکردم....



طبقه بندی: جمعه،  دید و بازدید، 

برچسب ها: جمع غریبه و سکوت، سکوت در جمع، سکوت نکن، سکوت دل، سکوت سرشار از ناگفته هاست، سکوت تنهایی، سکوت، شب سکوت کویر، درس خوندن مخفیانه، درس خواندن،
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1391/01/15 توسط رونیک
9101
اولین بار به این شدت و این مدلی ...
لوستر خراب بود ...
چهار پایه آهنی رو برداشتم گذاشتم که برم روش تازه خیلی با تجربه رفتم کفش هام رو هم پوشیدم یک وقت برق نگیرم ...
در نمی‌یومد این لوستر ه که ( هنوزم در نیومده) ... خلاصه اول با دو دست داشتم جدا می‌کردم ... بعد تو ذهنم همین جوری گذشت که الان این طوری که اگه برق بگیرم فاتحه ... بعد یک دسته .... بعد همین جوری اتفاقی دو دستی شد .... همین جوری دو دست به لوستر بود داشتم فکر می‌کردم این جوری خیلی خطر ناک ه بهتره برم فیوز رو بزنم که ..... ////// برق از این دست به آن دست انتقال یافت ..... سمنیتبمنشسیتبمشنستیب

از بالای چهار پایه پریدم پایین ...
ولی عکس العمل و سرعتم عالی بود ... و گر نه برقی که بخواد از بین دو دست رد بشه خیلی خطر ناک ه در حده قرص سیانور...
یکم نفس ... نفس زدم ... تپش قلبم به شدت رفته بود بالا ... همین جور یکم هم لبخند داشتم ..

عکس توضیحات وبلاگ

تو زندگی گناه هایی هم که دارم شبیه به همین برق گرفتگی هست ...
می‌دونم اشتباست ... با خودم می‌گم برم از فیوز برق رو قطع کنم ها .... حتی کفشام رو  پام می‌کنم ... و مراقبم ... اما اتقاف یک لحظه ....
و انشااله که دیگر نه برق بگیرم نه گناه ی انجام بدم...





طبقه بندی: 5 شنبه،  مثبت، 
مطالب مشابه: شب حرم، پشتی،

برچسب ها: توضیحات، توضیحات فروردین نود، اولین باره برق گرفتم!، برق گرفتی رونیک، وقتی بر از بین دو دست بگذرد، برق، آیا برق خطرناک است، مثالی در مورد برق گرفتگی، برق گرفتم، برق گرفتگی،
نوشته شده در تاریخ جمعه 1391/01/11 توسط رونیک
9001
اولش قرار نبود من برم که ... باز خوب بود ادکلن رو از قبل توی ماشین گذاشته بودم ...
کلا دست خودم نبود از همون اول پر از استرس بودم ...

کجا هم نشستم ...
چه طور نشستم ...

هنوز میزبان نشسته بود من نشستم ... در مکانی بسیار بی استراتژیک !!!
هیچی دیگه میوه و شیرینی و شکلات آووردن ...

من هم که ساکت یه موضوع درست حسابی ای هم یک نفر مطرح نکرد بحث کنیم...
در مورد فوتبال صحبت شد که هیچی سر در نمی‌یارم ...

بعد باز گفتن بفرمایین تلوزیون نگاه کنین
 جامو عوض کردم...
...
فکر کنم همه فهمیدن من الان پر استرس :< همینش یکم تابلو بود...

یک بار هم نگاه نکردم...
کلا ترجیه می‌دم هیچ نگاهی نباشه اگرم قراره باشه بی اختیار باشه ...
برای بار اول بود به خونشون رفتیم...

دیگه هی چند باری گفتن میوه بفرمایید..
یکم میوه خوردم و آجیل ...

فقط خدا کنه آخر کاری اسم دامادشون رو اشتباهی نگفته باشم!!!

راستی این رو هم بگم من یه سره به این موضوع فکر نمی‌کنم ولی خوب همین جوری بعضی وقت ها بعضی اتفاقات باعث می‌شه ...

دیگه نکته‌ی خاص ه دیگه ای نداشت جز همین استرس فراوان ی که بود و باعث سکوت فراوان خودم و جمع شده بود ...

عکس در مهمانی



طبقه بندی: جمعه،  نیگا نه نیگا !!، 
مطالب مشابه: در راه برگشت، شاید نیگا نه نیگاه اشتباه باشه،

برچسب ها: عجب پشت سره همم شد ه ها ...، برای بار اول بود رفتیم خونشون، برای بار خیلی باری بود که هیچ نگاهی نباشد، یکم تابلو ساکت بودم !!!، در مهمانی،
(تعداد کل صفحات:82)      [1]   [2]   [3]   [4]   [5]   [6]   [7]   [...]  

وبلاگ خاطرات